برای آن عده از عزیزانی که به هر عنوان از ریز بودن

خطها یا غیره رنج میبرند کافیست به بخش  کتاب

رفته و شرح حال زندگی ها را از انجا با فرمت pdfدانلود

کرده و با خطی خوانا و بدون دردسرمطالعه نمایند

شرح حال حضرت شیخ محمّدعثمان نقشبندی (سراج‌الدّین ثانی)

  الف) خاندان 

عارف برگزیده و پیر به حق رسیده، شیخ محمّدعثمان، فرزند شیخ محمّد علاءالدّین، فرزند شیخ عمر ضیاءالدّین، فرزند قطب‌العارفین شیخ عثمان سراج‌الدّین نقشبندی تویلی است. شیخ عثمان سراج‌الدّین تویلی، فرزند خالد آغا فرزند عبدالله آغا است و بنا بر آنچه فرزند ارشدش شیخ محمد بهاءالدّین در پشتِ نامه‌ای به برادر خود شیخ عمر ضیاءالدّین نوشته است، عبدالله آغا فرزند سیّد محمّد فرزند سیّد درویش فرزند سیّد مشرف فرزند سیّد جمعه فرزند سیّد ظاهر است. این سیّد ظاهر، از ساداتِ نعیم و سیّد حسینی است؛ او در حدود 700 سال پیش از این، از بغداد به چیای حمرین و از آنجا به اورامان كُردستان عراق مهاجرت كرده و در آنجا ساكن شده و از او فرزندانی به جا مانده است كه بعدها، از احترام و اكرام فراوانی برخوردار و به «آغا» مشهور شده‌اند.

  ب) تولّد و كودكی

  شیخ محمّدعثمان در سال 1314 هـ.ق.(= 1896 م. و 1275 ش.)، در روستای «صفی‌آباد» واقع در 5 كیلومتری شهر «جوانرودِ كرمانشاه» از عفیفه زنی به اسم «نوریجان خانم» ـ كه دختر «حاج شیخ محمّدصادق وزیری سروآباد، ملقب به نایب‌الحكومه» بود ـ به دنیا آمد. چند سال پیش از تولّد محمّدعثمان، پدرش، شیخ علاءالدّین، به امر شیخ ضیاءالدّین، به روستای مذكور(صفی‌آباد) ـ كه در آن زمان ملك خانقاه بیاره بود ـ مهاجرت كرده و پس از مهاجرت، چند سال در آنجا ماندگار شده است.

  ج) تحصیلات و عرفان

  محمّدعثمان از همان آغاز كودكی همراه با برادرش مولانا خالد به امر پدرشان به تحصیل علوم دینی آغازید. وی از پنج سالگی، در مراسم ختم صوفیان شركت می‌جست و به همین دلیل، در اوایل نوجوانی، شیخ علاءالدّین، نظر به علاقه‌ای كه در او می‌بیند، وی را وارد كسب و سلوك می‌كند و تحت نظر خاص خویش قرار می‌دهد و از آن زمان به بعد، محمّدعثمان مدارج روحی را اندك اندك، طی می‌كند. شیخ محمّدعثمان ادبیات عربی و فارسی را در مدارس دینی بیاره و دورود آموخت. تجوید و قراءت قرآن را از قاری مشهور« مصطفی اسماعیل مصری» و تفسیر را از « علامه سید حسین طاربوغی ساوجبلاغی» فرا گرفت و نیز « استاد شیخ ملا عبدالكریم خانه‌شوری» از اساتید علمی وی بوده است. محمّدعثمان، در عرفان بیشتر تحت نظر والد خویش بوده اما چنانكه خود گفته است حضرت علی شیخ حسام‌الدّین هم به او نظری داشته؛ شیخ، مصاحبت خود را در یك ماه رمضان با شیخ حسام‌الدّین از بهترین اوقات عمر خود دانسته است. شیخ محمّدعثمان، در ایّام سلوك، در طول یكسال، فقط آب و نان خورده است.

  د) مسافرتها و وقایع زندگی 

شیخ محمّدعثمان پس از آنكه از تحصیل و سلوك فراغت یافت و مدارج علمی و روحی را طی كرد، به دستو ر پدر ـ كه در بیاره بود ـ به ادارة امور خانقاه‌ها و مدارس بیاره و دورود مأمور شد و سرگرم وعظ و تبلیغ و رهنمایی مردم و كارهای طریقه گردید تا آنكه شیخ علاءالدّین، به علت پیری و ناتوانی و بیماری، در سال 1373 هـ.ق.(= 1332 ش. و 1945 م.) او را به بیاره بازخواند؛ پس از مدّتی، شیخ علاءالدّین، در روز یكشنبه 15 رجب همان سال(= 1/1/1333 ش.)، وفات كرد و به امر و وصیت او، شیخ محمّدعثمان به جای او، بر مسند ارشاد نشست و پس از چند ماه با شركت در یك امتحان از اوقاف سلیمانیه، حكم پُست نشینی دریافت كرد؛ این روال، تا سال 1378 هـ.ق.(= 1337 ش. و 1958 م.) ادامه یافت، در این سال شیخ محمّدعثمان به علّت آشفتگی اوضاع سیاسی عراق به دورود برگشت و پس از چندی، زمینهای روستای محمودآباد را خرید و در آنجا باغی وسیع و آباد بنا كرد و همزمان با این كار، خانقاه و مدرسة دورود را نیز توسعه داد و بعد از آن تا سال 1400 هـ.ق. (= 1358 ش. و 1979 م.) در كمال نفوذ و محبوبیت به ارشاد و خدمت به طالبان علم و عرفان پرداخت؛ در این زمان علما، علاقه‌مندان، مریدان و افراد بسیار دیگری از سایر اقشار مردم، از سراسر نقاط ایران و كشورهای همجوار اسلامی، به دورود و خدمت او می‌شتافتند و دورود جامعیت بی‌نظیری یافته بود، این وضع در كنار مدرسة علوم دینی دورود بود كه علما و فضلا و طلاب بسیاری ـ تحت حمایت شیخ ـ در آنجا به افاضه و استفاضه مشغول بودند. شیخ محمّدعثمان در همین سالها، چند بار به مسافرت رفت كه از آنها، سفری بود به همراه جمع زیادی از علما، مریدان، اقوام و امرای منطقه برای سركشی از مریدان «طوالش» و «تركمن صحرا» ( در پاییز 1346 شمسی). مشروح این سفر، در مجموعه‌ای به نام «نقشبند و نقشبندیه» به چاپ رسیده است. ونیز یكی از مسافرتهای شیخ در این سالها، سفری بوده است به مناطق جنوبی كردستان ایران(استان كرمانشاه) برای سركشی از علاقه‌مندان، اقوام و مریدان این مناطق در سال 1353 شمسی(= 1974م.). پس از وقوع انقلاب ایران در سال 1357 شمسی و آشفتگی احوال مرزهای غربی ایران، شیخ، در سال 1358 شمسی(= 1979 م.) به بیاره بازگشت و پس از مدت یكسال و با وقوع جنگ عراق علیه ایران، در سال 1359 ش.(= 1980 م.) به بغداد كوچ كرد و در خانقاه خود در آنجا، به ارشاد و خدمت به مردم پرداخت. از آن پس در حدود سال 1368 ش. (= 1989م.)، شیخ به «عمّان» در «اردن» نقل مكان كرد و بعد از نزدیك به دو سال، به «استانبول» در «تركیه» رفت و تا زمان وفات در خانقاه خود در آنجا، به ارشاد در طریقه و خدمات دینی و اجتماعی پرداخت. شیخ محمّدعثمان، در سالهایی كه در تركیه بود نیز، گاهی تابستانها به مسافرت (به كشور اردن) می‌رفت. وی در ایام عمر چندبار توفیق سفر حجاز و ادای فریضة حج را نیز یافته است و همچنین به چند كشور دیگر مسافرت كرده و افراد بسیاری به بركت حضور ایشان و تحث تأثیر نفوذ روحی و معنوی او به اسلام گرویده‌اند.

  هـ) وفات:  

شیخ محمّدعثمان سراج‌الدّین ثانی، سرانجام، پس از عمری طولانی و پر بركت ـ كه در ارشاد و تربیت طالبان طریق و خدمات اجتماعی و دینی و علمی به مسلمانان سپری شد ـ در نخستین ساعات بامداد روز پنجشنبه، 21 ماه رمضان المبارك 1417 هجری قمری، برابر با 11 بهمن ماه 1375 هجری شمسی و 31 ژانویة 1997 میلادی، پس از حدود 10 روز بیماری، در یكی از بیمارستانهای شهر استانبول تركیه، خرقه تهی و جان به جانان تسلیم كرد. وفات او ضایعه‌ای جبران ناپذیر و حادثه‌ای دردناك بود و دل خیل مشتاقان و علاقه‌مندان به عرفان و طریقه و دوستداران و مریدان وی و قلوب قاطبة مسلمین را به درد آورد و در رسانه‌های خبری تركیه و جهان بازتاب یافت. پیكر پاك ایشان پس از یك هفته با حضور هزاران نفر از ارادتمندانش ـ كه روزها پیش در استانبول گرد هم آمده بودند ـ در خانقاه و دارالإرشاد او در همان شهر به خاك سپرده شد. وفات شیخ باعث تأثر و تأسف مسلمانان گردید، به طوری كه در بسیاری از شهرهای كشورهای اسلامی، مجالس ترحیم، بزرگداشت و یادبود او برگزار شد؛ علما، سخنرانان، ادبا و شعرای بسیاری، دربارة شخصیت، خدمات و شخص او، خطابه و مقاله و شعر ارائه كردند( در كتاب «بر پهنة یاد» 32  شعر از شاعران كردستان كه در رثای ایشان سروده شده، آمده است).

  و) خانواده: 

شیخ، سه بار ازدواج كرده است. بار اوّل، با «رابعه خانم» دختر « حسین خان رزاو » كه از او صاحب دو پسر و یك دختر شده‌اند و بار دوم با «كافیه خانم» مشهور به «سید زاده» دختر شیخ محمّد ابو عبیده (عه‌بابه‌یلی)» كه از او سه پسر و یك دختر زاده شده‌اند؛ این همسر شیخ پیش از او، همسر عمویش حضرت «شیخ محمّد نجم‌الدّین» بوده است. همسر سوم شیخ، « آمنه خانم» دختر « سیّد محمّد گُل چه‌رموو» است. شیخ، از این همسر، فرزندی نداشته است و از او بسیار راضی بوده و در وصیتنامة خود، او را مأمور خانقاه و مریدان كرده است.

  ز) مناقب:

  شیخ محمدعثمان سراج‌الدّین ثانی، مردی بود كه زبدة خصایل اخلاقی و انسانی در او دیده می‌شد؛ به قول برادرزاده‌اش، مرحوم «دكتر محمّد عابد سراج‌الدّینی»: « حضرت سراج‌الدّین نقشبندی، پیشوای طریقة نقشبندیة كشورهای اسلامی، شخصی است... پیرمرد در عین حال، شاداب، با اراده، حلیم، سخی، خوش‌ذوق، عالم، ادیب، شاعر و نویسنده و عارف، الحاصل پارسا ، مدبّر، خوش‌اخلاق، خوش سیما، متواضع، بی‌تكبّر، رئوف، مهربان و جامع اوصاف حسنه می‌باشند». از ادب او حكایت شده است كه هرگز در اتاقی كه پدر، خوابیده یا استراحت كرده است، نخوابیده و این ادب را در سفر و حضر مراعات كرده است. خود شیخ گفته است كه در زمان جنگ جهانی اوّل ـ وقتی كه هنوز نوجوانی بیش نبوده ـ در روستای «صلوات آباد سنندج» ـ همزمان با شیخ حسام‌الدّین و شیخ نجم‌الدّین در «سقز» ـ در برابر اشغالگران روسی جهاد كرده است. مجالس شیخ، در طول زمان ارشاد او و در هرجا كه بوده است، مجلس تلاوت قرآن، ذكر و فكر و ادب و اخلاق، مدیح پیامبر (ص) و توجه به مشكلات مراجعه‌كنندگان و سعی در حل و فصل آنها بوده است. شیخ، در طب سنّتی، ید طولایی داشت و به این صفت نامبردار بود و نیز از پزشكی جدید آگاهیهای مفیدی داشت و برای بسیاری از بیماریهای صعب‌العلاج، نسخه‌های ابتكاری و مؤثّر و شگفت‌انگیز نوشته است.

  ح) آثار: 

شیخ محمّدعثمان ـ چنانكه پیشتر گفتیم ـ همراه با سلوك و كسب روحی كه داشته، بسیاری از مدارج علمی را هم طی كرده و از وی آثاری به جا مانده است. هنگامی كه شیخ، در سال 1359 شمسی، از بیاره به بغداد نقل مكان كرد، امر به انتقال كتابخانه و مكتوباتش به آنجا فرمود، بعد از انتقال، متوجه شدند كه بسیاری از نوشته‌ها و اشعار از میان رفته و جز مقداری اندك باقی نمانده است. از این آثار باقی‌مانده غیر از نامه‌ها و جوابیه‌ها ـ كه هنوز به طور كامل جمع‌آوری نشده ـ كتابی به نام «سراج‌القلوب»، «تفسیر سور‌ة تین» و «دیوان اشعار» در دو جلد است كه با همّت مرحوم «ملا عبدالله كاتب فنایی» و جمعی از مریدان شیخ چاپ شده‌اند. شیخ محمّدعثمان، به سه زبان عربی، فارسی و كردی شعر می‌سروده است. كتابهای «سراج‌القلوب»، «تفسیر سور‌ة تین» او به زبان عربی نوشته شده و هردو به همّت مریدان اروپایی شیخ به زبان انگلیسی ترجمه شده و در كشور «كانادا» به چاپ رسیده‌اند. ترجمة فارسی سورة تین نیز به همراه كتاب «برپهنة یاد» چاپ و منتشر شده است.

برای اطلاعات دیگر اینجا کلیک کنید

                 ×××××××××××

شرح حال زندگانی امام اعظم ابوحنیفه(رحمة الله علیه)

زندگی نامه امام ابو حنیفه نعمان بن ثابت رحمه الله

پيامبر صلى الله عليه و سلم اينگونه درباره ي ايشان بشارت داده است «لو كان الإيمان عند الثريا لذهب به رجل من فارس» يعني: «اگر ايمان در ثريا باشد، مردي از سرزمين فارس به سوي آن خواهد رفت.» و عبارتي که در صحيح مسلم آمده چنين است: «لو كان الإيمان عند الثريا لذهب به رجل من أبناء فارس حتى يتناوله» يعني: «اگر ايمان در ثريا باشد، مردي از اهالي سرزمين فارس به سويش مي رود تا بدان دست يابد.» ثابت، پدر امام ابوحنيفه، که از بزرگان سرزمين فارس بود در كوفه اقامت گزيد و به کار تجارت پرداخت که در اين کار مهارت زيادي داشت و توانست موقعيت اجتماعي خانوادگي پيش تر خود و توانگري و آسايش آن را بازيابد. ثابت کسي بود که با امام علي کرم الله وجهه ملاقات نموده و حضرت علي رضي الله عنه براي او و فرزندانش دعاي برکت و فزوني نموده بود.

نام ايشان، نعمان بن ثابت بن زوطي مي باشد. در سال هشتاد هجري در شهر کوفه چشم به جهان گشود. امام ابوحنيفه از دوران کودکي به همراه پدرش به حجره ي وي رفته و نزد او مي ماند و اصول و پايه هاي تعامل و رفتار با فروشندگان و خريداران و مشتريان را مي آموخت. تا آنکه خود نيز پيشه ي پدر را ادامه داده و زندگي مرفه و آسوده اي اختيار نمود. شغل وي بزازي يا همان تجارت پارچه و لباس بود و در حجره شريکي داشت که در کار تجارت به وي کمک مي کرد.

پايبندي امام به کسب حلال

امام ابوحنيفه همواره مي گفت: «بهترين درآمد کسب حلال است و نيکوترين رزقي که انسان مي خورد دست رنج اوست».
زني نزد ايشان رفت تا جامه حريري را بفروشد. امام از وي پرسيد قيمت آن چند است؟ پاسخ داد: يکصد. گفت: بيش تر از آن مي ارزد. گفت: دويست. باز به او گفت: بيش از اين مي ارزد. تا آنکه به چهارصد رسيد و باز امام به او گفت که جامه اش بيش تر از آن مقدار مي ارزد. زن گفت: آيا مرا دست انداخته اي؟ مردي را آورد و آن را به قيمت پانصد دينار خريد. يک روز کالايي را به شريکش داد و به او گفت که در پارچه عيبي هست که از جانب خودشان است و بايد هنگام فروش حواسش باشد که آن را به مشتري بگويد. شريکش آن پارچه را فروخت و يادش رفت درباره ي آن مورد چيزي بگويد و فرد خريدار نيز متوجه ايراد آن نشد. هنگامي که ابوحنيفه از موضوع باخبر شد معادل قيمت کامل آن کالا را صدقه داد.
خليفه ابومنصور بسيار امام ابوحنيفه را قدر نهاده و گرامي مي داشت و براي وي بخشش ها و اموال بسيار مي فرستاد اما ابوحنيفه هيچ بخششي را نمي پذيرفت. خليفه منصور او را به اين دليل مورد ملامت قرار داده و مي گفت: چرا بخشش هاي مرا نمي پذيري؟ ابوحنيفه پاسخ داد: اميرالمؤمنين چيزي از مال خويش را به من نبخشيده است تا آن را نپذيرم و اگر از مال خويش مي داد آن را قبول مي کردم، ليکن او از بيت المال مسلمانان به من بخشيده است و آن مال حق من نيست. يک روز ميان خليفه منصور و همسرش به علت بي ميلي خليفه نسبت به وي ناسازگاري و اختلاف پيش آمد. همسرش از وي خواست تا ميان آنان قضاوت عادلانه صورت گيرد. خليفه به وي گفت که چه کسي را براي قضاوت بين من و خودت مي پسندي؟ گفت: ابوحنيفه. خليفه نيز بدان رضايت داد. ابوحنيفه آمد و خليفه به وي گفت: اي ابوحنيفه، همسرم از من به دادخواهي برخاسته، تو نيز داد من از او بستان. ابوحنيفه گفت: اميرالمؤمنين سخن بگويد. منصور گفت: براي مردان تزويج چند همسر حلال است؟ گفت: چهار. منصور به همسرش گفت: شنيدي؟ ابوحنيفه گفت: اي اميرالمؤمنين خداوند اين تعداد را تنها براي افراد اهل عدل و داد حلال ساخته است، و کسي که به عدالت رفتار ننموده يا از رعايت ننمودن عدالت بترسد بايد تنها يکي بگزيند که خداوند متعال مي فرمايد: {فَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً} [النساء: 3] يعني: «پس اگر بيم داريد كه به عدالت رفتار نكنيد به يك زن [اكتفا كنيد].» و سزاوار است که از پروردگار خويش آموخته و از فرموده هايش پند گيريم. منصور خاموش گشت و سکوت وي مدت زيادي طول کشيد. ابوحنيفه برخاست و خارج شد. وقتي به منزل رسيد، همسر خليفه خدمتکاري را به سويش فرستاد و همراهش مبلغي پول و پارچه بود. ابوحنيفه آن ها را برگرداند و گفت: سلام مرا به او برسان و به او بگو من دين خود را بر وي بخشيدم و اين کار را تنها در راه خداوند انجام دادم و از آن قصد نزديکي به کسي يا چشمداشت مال دنيا نداشتم.
ابوحنيفه سودهاي سالانه اش را جمع مي کرد و بوسيله ي آن احتياجات اساتيد و محدثين و خوراک و پوشاک و ديگر نيازمندي هاي آنان را خريداري مي نمود و بقيه ي پول سودش را به آنان مي داد و مي گفت: آن را در رفع احتياجات خويش خرج کنيد و جز خدا را سپاس مگوييد، چون چيزي از مال خويش به شما نداده ام بلکه همه ي آن از فضل و بخشش خداوند بر من و به خاطر شما است.

توجه و تاکيد وي بر آراستگي ظاهر

ايشان بر اينکه ظاهري کاملاً زيبا و نيکو داشته باشد تاکيد داشت و بسيار به لباس خويش توجه مي کرد.

کوشش وي در جستجوي علم

ابوحنيفه در محضر عالم زمانه ي خويش حمّاد بن ابي سليمان بود درس فقه را نزد وي به پايان رسانيد و تا هنگام مرگ حماد از محضر وي استفاده مي نمود. در سن بيست و دو سالگي آموختن نزد وي را آغاز نمود و تا هجده سال مداوم و بدون انقطاع نزد ايشان بود. ابوحنيفه خود در اين باره چنين مي گويد: «بعد از آنکه به مدت بيست سال ملازم حماد بودم در درونم براي رياست کشمکش پيدا شد، بنابراين تصميم گرفتم که از وي کناره گرفته و در حلقه ي درس مخصوص خويش بنشينم. با اين فکر يک شب از خانه بيرون آمده و مصمم بودم که چنان کنم. وقتي وارد مسجد شدم و او را ديدم، ديگر در درونم تمايلي براي کناره گرفتن از وي نيافتم و پيش رفته و در مجلس او نشستم. در همان شب خبر آوردند که يکي از نزديکان او در بصره وفات يافته و دارايي هايي را بجا گذاشته و وارثي جز وي ندارد. حماد به من گفت تا به جاي او بنشينم. چنان شد که وي از شهر خارج شد و در نبود وي مسأله هايي بر من عرضه شد که پيشتر از وي نشنيده بودم و من نيز به آن ها پاسخ گفته و پاسخ هايم را يادداشت مي کردم. وقتي او برگشت من مسأله ها را که حدود شصت سؤال بودند به وي نشان دادم و او در چهل مورد جواب هاي مرا تأييد نمود و در بيست مورد ديگر با پاسخ هايم موافق نبود. با خود عهد کردم که تا روزي که زنده است از وي کناره نگيرم و چنان نيز کردم. يکبار در مجلس خويش کسي را ديد که لباسي ژنده و فرسوده پوشيده بود، از وي خواست تا در پايان مجلس منتظر وي باشد پس از پايان مجلس و که آن مرد تنها ماند، امام به او گفت: گوشه ي جانمازي را بلند کن و آنچه زير آن است را بردار. آن مرد جانمازي را کنار زد و ديد که هزار درهم زير آن است. ابوحنيفه به او گفت: اين پول ها را بگير و با آن وضعيت خويش را تغيير بده. آن مرد گفت: من مرد مرفه و ثرتمندي هستم و مال بسيار دارم و به اين پول نيازي ندارم. ابوحنيفه گفت: آيا اين حديث به تو گوشت نرسيده که: «إنَّ الله يحب أن يرى أثر نعمته على عبده» يعني: «خداوند دوست مي دارد که نشانه ی نعمتش را بر بنده اش ببيند».
ابوحنيفه در برخورد با اساتيد خود ادب بسيار نگاه مي داشت، تا جاييکه رو به سوي خانه ي استادش قضاي حاجت نمي نمود و هنگام خواب نيز مراقب بود تا پاهايش را به سوي استادش حماد دراز ننمايد. گفته مي شود که امام ابوحنيفه براي اين اساتيد زيادي برنگزيد که از اين بيم داشت که حق زيادي بر گردنش افتاده و نتواند از عهده ي آن برآيد. ادب و احترام بي مثال امام جاي تأمل دارد.

رنج و دردسر وي با ابوهبيره

ابوهبيره والي كوفه در زمان بني اميه بود. فتنه و آشوب هايي در عراق پيدا شد. ابوهبيره فقيهان را بر آستان خود گرد آورد که در ميان آنان ابن ابي ليلى و ابن شبرمه و داود بن ابي هند بودند. هرکدام از آنان بخشي از کارهاي وي را برعهده گرفتند و او دنبال ابوحنيفه فرستاد و خواست تا خاتم خويش را در دست وي قرار دهد تا هيچ نامه و حکمي اجرا نشود مگر با اجازه و مهر وي و چيزي از بيت المال خارج نشود مگر به اذن و اجازه ي ابوحنيفه. منظور وي آن بود که ابوحنيفه را برخلاف ميل خودش و به اجبار يا با دادن مسئوليت هاي و پست هاي زياد به طمع بيافکند و وي را وادار به همکاري با خويش نمايد. ولي امام ابوحنيفه از پذيرفتن پيشنهاد وي سرباز زد.
ابوحنيفه به زندان افتاد و به شدت و به مدت چندين روز پياپي بگونه اي بسيار دردناک مورد کتک آزار قرار گرفت تا آنکه بيهوش گرديد.

علاقه ي زياد وي به فقه تئوري

امام ابوحنيفه برخلاف بيشتر علماي هم عصرش که مي گفتند ما مجبور هستيم که احکام و دستورات خداوند را درباره ي مسائلي که پيش آمده اند بياموزيم ولي در مورد مسائلي که هنوز واقع نشده اند خودمان را درگير مشکلات و دشواي آن نمي کنيم. بيشتر اساتيد ابوحنيفه بر همين شيوه عمل مي نمودند و اگر هم کسي پيدا مي شد که اين فرصت را به خودش بدهد و کمي در اين زمينه پيش برود، در حد بسيار محدود و اندک عمل مي کرد. اما ابوحنيفه درست خلاف اين مي انديشيد و وقايعي را که رخ نداده بودند را درنظر آورده و درباره ي احکام آن ها مي انديشيد و براي هرکدام فتوايي را آماده مي ساخت. اين امر باعث شد که فقه وي فراواني و غناي زياد و توان متمايل کردن مردم به پيروي از فقهي گسترده تر و پرپاسخ تر براي مسائل روز را داشته باشد. چيزي که امروز رخ نداده باشد ممکن است فردا رخ دهد، بويژه آنگاه که عالمي که در باب آن ها مي انديشد داناي به مسائل اجتماع و آگاه از مشکلاتي که پيش بيني مي نمايد است. به عنوان مثال: ابوحنيفه، قتاده رضي الله عنه را ملاقات کرد و و ايشان يکي از بزرگترين علماي حديث بود. ابوحنيفه از وي پرسيد: درباره ي اين که مردي که از اهل و عيالش براي مدت طولاني دور شده و معلوم نباشد که به کجا رفته است و همسرش با مرد ديگري ازدواج نمايد پس از مدتي از سفر بازگردد چه مي گويي؟ قتاده پرسيد: آيا اين مسأله اتفاق افتاده است؟ گفت: خير. قتاده درحاليکه آثار خشم بر چهره اش نمايان بود گفت: پس چرا درباره ي آن از من سؤال مي کني؟ ابوحنيفه اين پاسخ حکيمانه را داد که: ما خود را براي بلا و مشکل قبل از وقوع آن آماده مي کنيم و درصورت رخ دادن آن مي دانيم چگونه بدان وارد شده و از آن خارج گرديم.
امام ابوحنيفه مي گفت: آنچه را در كتاب خدا آمده و يا به درستي از رسول الله صلى الله عليه و سلم به ما رسيده باشد مي پذيريم و شايد به علاوه ي صحت شرط شهرت را نيز بيافزايم و آن شهرتي که درباره ي احکام و مسائل مورد نياز باشد، چنانچه چيزي در آن دو نيابم به آراء صحابه رجوع مي کنم و درصورت اختلاف نظر ايشان راي هرکدام را که بخواهم پذيرفته و هرکدام را که بخواهم رها مي کنم و چنانچه در آنجا نيز چيزي نيابم و موضوع به نظرات ابراهيم نخعي و ديگر تابعين همچون اوزاعي برسد، در اينجا اجتهاد خوام نمود همانطور که آنان اجتهاد مي نمايند و تا زماني که مسأله براساس اجتهاد باشد خود را ملزم به پيروي از هيچ يک از ايشان نمي نمايم. ايشان حديث آحاد را پذيرفته و تا جاييکه امکان داشت براساس آن عمل مي نمود.

سبک علمي ابوحنيفه

همچنين حديث متواتر را بر خبر آحاد ترجيح مي داد، زماني که بين آنان تعارض و عدم امكان ايجاد توافق ميانشان؛ مثلاً درباره ي جمع بين نمازها در سفر، که مي گفت: جمع مذکور يک جمع ظاهري و صوري است و عبد الله بن عمر نيز چنان عمل مي نمود. ابوحنيفه براي مسافر جايز نمي دانست که نمازهايش را جمع بندد ولي شکسته خواندن نمازها را واجب مي دانست.
ايشان سنت را اگرچه حديث مرسل يا ضعيفي باشد بر قياس ترجيح مي داد. براي همين با تکيه بر يک حديث مرسل حکم به شکستن وضو به خاطر جاري شدن خون مي داد. همچنين به باطل شدن وضو به خاطر خنديدن با صداي بلند در نماز را براساس يک حديث مرسل حکم مي داد.

شيوه ي ايشان شامل استحسان مي شد

استحسان در لغت به معني وجود شيئي نيکو است و منظور از آن جستجوي بهترين چيز براي پيروي نمودن درباره ي آنچه بدان امر شده است مي باشد. چنانچه در قرآن کريم آمده است: {فَبَشِّرْ عِبَادِي * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ} [الزمر: 17-18] يعني: «پس بشارت ده به آن بندگان من كه به سخن گوش فرا میدهند و بهترين آن را پيروى میكنند».

عرف و عادات

آن چيزي است که از لحاظ عقلاني در ميان مردم جاي گرفته است و طبع سليم نيز آن را مي پذيرد. امکان دارد که عرف زمانيکه هيچ دليل شرعي از کتاب و سنت در بين نباشد دليل به حساب آيد. ابن مسعود رضي الله عنه ميگويد: آنچه مسلمانان نيکو بدانند، نزد خداوند نيز نيکو است. سبک او چنان بود که سنت گفتاري را بر سنت عملي ترجيح مي داد، به خاطر روا بودن آنکه آن عمل خاص پيامبر صلى الله عليه و سلم بوده باشد. روزي ابوحنيفه بر منصور خليفه وارد شد و يکي از حاضران به خليفه گفت: اين شخص عالم دنياي امروز ماست. منصور به او گفت: اي نعمان دانش خويش از کجا کسب نمودي؟ گفت: از اصحاب عبد الله ابن عمر از عبد الله ابن عمر(اهل حديث) و از اصحاب عبدالله ابن عباس از عبد الله ابن عباس و از اصحاب عبد الله ابن مسعود از عبد الله ابن مسعود ( اهل رای).
ابوحنيفه نخستين کسي بود که دو مذهب، اهل حجاز که اهل حديث بودند و اهل عراق که اهل راي بودند را باهم جمع نمود. ابوحنيفه از علماي اهل رأي بود ولي به حجاز رفته و به مدت شش سال در مكه سکونت کرد و در آنجا از علماي حجاز و کساني همچون عبد الله بن عمر کسب دانش مي نمود...
براي نخستين بار ابوحنيفه حد و مرز بين دو مذهب را به اين نحو شکافت که نزد اهل حجاز رفت و از آنان حديث را آموخت و آنان از وي چگونگي استخراج احكام را آموختند و خود بهره گرفته وآنان را بهره مند ساخت. همين شيوه به شاگردان وي، ابويوسف و محمد بن حسن شيباني و غيره ... نيز منتقل شد.

تأديب نمودن شاگردش ابويوسف

ابويوسف بيمار شد و ابوحنيفه گفت: اگر اين پسر بميرد، بر روي زمين کسي نيست که جاي او را بگيرد. وقتي از بيماري بهبود يافت، خود بين شد و براي خود مجلس فقه برگزار نمود و بزرگان مردم به او روي نهادند. وقتي امام ابوحنيفه از قضيه خبريافت، به يکي از حاضرين نزد خويش گفت: به مجلس يعقوب (يعني ابويوسف) برو و به وي بگو: درباره ي گازري (لباس شوي و لکه بر) که مردي لباسي را به وي مي دهد تا آن را در ازاي دو درهم کوتاه نمايد، وقتي که مرد لباسش را از وي باز ميخواهد، گازر آن را انکار مي نمايد و سپس از نظر خود برگشته و به جستجوي آن مرد رفته و لباس کوتاه شده اش را به وي پس مي دهد. آيا مزدي به وي تعلق مي گيرد؟ اگر بگويد آري، بگو اشتباه است و چنانچه بگويد خير باز بگو اشتباه است. آن مرد راه افتاد و از وي مسأله را پرسيد. ابويوسف گفت: آري، مزد مي گيرد. مرد گفت: اشتباه است. مدتي انديشه کرد و سپس گفت: خير. آن مرد دوباره گفت: خطا گفتي. ابويوسف همان دم برخاست و نزد امام ابوحنيفه رفت. وقتي ابوحنيفه وي را ديد، گفت: چيزي جز مسأله ي گازر ترا بدينجا نياورده است. گفت: آري. گفت: سبحان الله، شگفت از آنکه مي نشيند و مردم را فتوا مي دهد و نمي تواند مسأله اي را در باب اجاره پاسخ گويد. گفت: مرا بياموز. گفت: چنانچه آن را پس از غصب کردنش کوتاه کرده باشد، اجرتي نمي گيرد چون آن را براي خويش کوتاه نموده است و اگر قبل از غصب نمودنش کوتاه نموده باشد، مستحق اجرت است چون آن را براي صاحب اصلي اش کوتاه نموده است. از نشانه هاي اخلاص وي در جستجو و طلب علم آن بود که درصورت خبردار شدن از وجود يک حديث يا فتواي صحابه از راي خود باز مي گشت. به اين ترتيب ابويوسف بازگشت و ديگر هرگز مجلس ابوحنيفه را رها نکرد.
موضع ايشان در رابطه با اهل بيت پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم در زمان خودش به مانند موضع ائمه ي چهارگانه و همگي مسلمانان بود که همان محبت اهل بيت و ياري آنان مي باشد. همچنان که امام شافعي در پاسخ به اتهام رافضی خويش گفت: چنانچه دوستي با اهل بيت رفض ماست پس همه ي دنيا بداند که من يک رافضيم.
چنانچه اين تعبير درباره ي اهل بيت درست باشد، ابوحنيفه شيعه و پيرو اهل بيت بوده است (يعني آنان را دوست مي داشت و چنانچه با خليفه ي زمان خويش به مخالفت برمي خاستند طرف آنان را مي گرفت. ولي هميشه بيان مي داشت که حضرت ابوبكر از حضرت عمر و حضرت عمر از حضرت عثمان برتر است و به نظر ايشان حضرت عثمان و حضرت علي در يک سطح بودند. به اين معنى که حب و دوستي وي با اهل بيت نوعي محبت و دوستي عاطفي و دروني بود که نشأت گرفته از محبت وي نسبت به حضرت مصطفى صلى الله عليه و سلم بود و نه يک محبت مذهبي که او را از اهل سنت و جماعت دور نمايد. امام ابوحنيفه با امام محمد باقر ملاقات نمود و امام ابوحنيفه از وي پرسيد: درباره ي ابوبكر و عمر چه مي گويي، خداوند نيکويت دارد؟ محمد باقر آنان را ستود و از آنان نيک گفت و بيان نمود که خداوند تعالي بر آنان رحم فرمايد و به تفصيل شروع کرد به برشمردن خدمات و سجاياي آنان، در اين هنگام کسي از اهالي عراق به وي گفت: مي گويند که شما از آنان بيزاري مي جوييد. گفت: پناه بر خدا! قسم به خداي کعبه که دروغ مي گويند! آيا هيچ مي داني عمر کيست، اى بى پدر؟ (اين جمله فحش و ناسزا نبوده، بلكه بعنوان رحمت و شفقت در آن زمان بكار ميرفته) او کسي است که علي دخترش ام کلثوم را به ازدواج وي درآورد، و هيچ مي داني که ام کلثوم کيست اى بى پدر؟ جد وي رسول الله است و جده ي او حضرت خديجه سرور زنان بهشت و مادرش فاطمه ي زهرا و پدرش علي است، اگر عمر شايستگي او را نداشت هرگز علي دخترش را به وي نمي داد!
اين کلام امام ابوحنيفه درباره ي اهل بيت معروف است که گفته است: «حضرت علي در هر زمان خويش پس از دوران ابوبکر و عمر با کسي نجنگيد مگر آنکه به حق اولي تر بوده است». حب وي نسبت به اهل بيت او را به بدگويي صحابه ي رسول الله صلى الله عليه و سلم و بالعكس نکشانيد. براي اينکه اصحاب پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم همگي اهل بيت پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم را دوست داشته و بزرگ مي داشتند و اهل بيت نيز به نوبه ي خود تمامي صحابه ي صلى الله تعالى عليه و سلم را دوست داشته و بزرگ مي داشتند. اين خط مشي راه عريضي را مجسم مي سازد که پيامبر صلى الله عليه و سلم در احاديث بسياري بدان اشاره نموده که شمار زياد آن به حد تواتر معنوي رسيده، به عنوان مثال اين حديث مي باشد: «عليكم بالجماعة» يعني: «لازم بگيريد جماعت و گروه مردم را»، «عليكم بالسواد الأعظم ومن شذَّ شذَّ في النار» يعني: «بر شماست اکثريت مردم و کسي که از جمهور مردم ببرد به سوي دوزخ کناره گرفته است.»، «إنَّ الشيطان مع الواحد وهو من الاثنين أبعد» يعني: «شيطان با يک نفر تنها همراه است و از دو نفر دورتر مي باشد.»، «سألتُ ربي أن لا تجتمع أمتي على ضلالة» يعني: «از خداوند درخواست نمودم تا امت مرا بر گمراهي همرأي نسازد.»، «من أراد أن يلزم بحبوحة الجنة فليلزم الجماعة» يعني «کسي که قصد دارد وسط بهشت را داشته باشد بايد پايبند جماعت باشد.» و ...
امام ابوحنيفه با منصور (خليفه) رابطه ي خوبي داشت، ولي هنگاميکه ابوجعفر منصور محمد بن عبد الله بن حسن ملقب به نفس زكيه و از طلاب علم را به قتل رسانيد، از آن پس امام ابوحنيفه موضع خود را در قبال خليفه تغيير داد زمانيکه از وي سؤال و فتوي مي پرسيدند و به انتقاد از اشتباهات و عملکردهاي وي مي پرداخت و اين کار وي خليفه را به شدت خشمگين مي ساخت. اهل موصل عليه منصور سربه شورش نهادند و منصور نيز بر آنان شرط نموده بود که درصورت شورش آنان خون آنان حلال خواهد بود. براي همين منصور علما و فقها و قضات را گردآورد و درميان ايشان ابوحنيفه نيز بود. خليفه به آنان گفت: آيا چنين نيست که رسول الله صلي الله عليه و سلم فرموده اند مسلمانان بر شرط و شروط خويش پايبندند؟ حال آنکه اهل موصل شرط که بر من نشورند و اکنون شوريده اند و قيام کرده اند و ريختن خون هايشان حلال گشته، شما چه فکر مي کنيد؟ يکي از حضار گفت: يا اميرالمؤمنين، دستان شما باز است و گفتار شما پذيرفتني است، پس اگر از آنان درگذري آنگاه تو صاحب گذشت هستي و اگر هم مجازاتشان نمايي آنان سزاوار آنند. منصور رو به امام ابوحنيفه کرد و از وي سؤال نمود و مي خواست او چيزي بگويد تا مسئوليت را بر گردن وي اندازد. امام ابوحنيفه گفت: آنان بر سر چيزي با تو شرط نهاده اند که مالک آن نيستند و تو نيز بر چيزي که ازآن تو نيست شرط نهاده اي، چرا که خون يک مسلمان حلال نميگردد مگر با يکي از اين سه حالت، بنابراين اگر بر آنان بگيري آنچه را که خداوند بر تو روا نداشته گرفته اي و شايسته تر آن است که شرط خداوند به جا آيد. در اينجا بود که خليفه به جز امام ابوحنيفه همه را دستور به ترک آنجا داد و آنگاه به ابوحنيفه گفت: آنچه تو گفتي حق بود، به ديار خود برگرد.

موضع ايشان درباره ي اهل بيت پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم
ـ ابوحنيفه از چهار هزار عالم از تابعين کسب علم نموده و در زمان تابعين فتوا صادر مي نمود.
ـ خداوند شاگرداني را براي ابوحنيفه فراهم ساخته بود که در عين حال دانشمنداني برجسته بودند و برخلاف ديگر امامان هم عصرش آراء و فتاوا واجتهادات وي را مي نگاشتند. ابويوسف فقه ابوحنيفه را به صورت يک کتاب تدوين نمود، همينطور محمد بن حسن كل فقه امام ابوحنيفه و اجتهادات ديگرش که وي از آن منصرف گشته بود را به صورت کتاب در آورد، و کتاب هايي به نام «ظاهر الرواية» در دست هستند که همگي نوشته ي امام محمد ميباشند. ابويوسف و محمد هر دو به جمع آوردن احاديثي که امام در فتاوايش روايت مي نمود به عنوان مستنداتي براي فقه وي مي پرداختند مانند كتاب آثار و ساير كتب و احاديث بسياري که در اين کتاب ها گردآمدند. شيوه ي امام ابوحنيفه بر آموزش مبتني بود بر سؤال و اقناع به يک رأي و سپس گفتن اينکه اما نظر من جز اين مي باشد. ياران وي توانايي و دانش دادن فتوا و حکم شرعي و نحوه ي انديشيدن در مورد آن بودند.
امام ابوحنيفه نخستين کسي بود که مسائل فقهي را برحسب موضوعات آن بخش بندي نمود؛ طهارت، نماز و ...
امام ابويوسف در بيشتر موارد آن ها را در دفاتري گرد مي آورد تا آنکه عدد مسائل گردآوري شده به پانصدهزار مسأله رسيد. شاگردان زيرک و دانشمند وي که تعدادشان به هفتصد و سي استاد مي رسيد به کشورهاي خود خصوصاً افغانستان و بخارى و هند و ... بازگشتند. بنابراين فقه امام ابوحنيفه در شرق و غرب و شمال وجنوب گسترده شد. تا بدانجا که علي بن سلطان قاري متوفى سال 1014 هجري قمري يک سوم مسلمانان جهان را پيرو مذهب امام ابوحنيفه تخمين زد.
ـ خداوند متعال مقدر ساخت که ابويوسف به منصب قضاوت رسيده و اين منصب را در خلافت سه خليفه مهدي، هادي و هارون الرشيد برعهده داشته باشد. سپس به عنوان قاضي القضات شناخته شود و براساس مذهب ابوحنيفه قضاوت مي نمود، و همچنين اغلب قضاتي که او منصوب مي نمود و تأليفاتي که در دارالخلافه تدوين مي گشتند همگي براساس مذهب ابوحنيفه بودند. همه ي اين مسائل و ديگر موارد باعث گرديد که فقه امام ابوحنيفه بيشتر از ديگر فقه هايي که پيش از آن وجود داشتند مانند: اوزاعي و جعفر صادق و غيره انتشار يابد.

مهم ترين تأليفات ايشان

دوران امام ابوحنيفه به دليل وجود فرقه هاي مبتدع مختلفي مانند: شيعه، معتزله، مرجئه و قدريه، جهميه يا معطله و ... از باقي دوره ها متمايز بود. همگي اين فرق بيشتر شبيه حاشيه ي جسمي بزرگ بر حاشيه ي جسم جامعه ي اسلامي پديد آمده بود. اين فرقه ها با وجود تعداد اندک پيروانشان در پراکندن شبهات مي کوشيدند و هر فرقه اي براي خود اسمي را برگزيده بود. علماي جامعه ي اسلامي نيز به پاسخ دادن به شبهه هاي اين مبتدعان مي پرداختند. پيکره ي امت اسلامي نيز براي آنکه راي و انديشه ي مبتدعان از راي و انديشه ي جامعه ي اسلامي تمايز يابد، اسمي را براي خود انتخاب کردند و اين کليت امت اسلام را اهل سُنت و جماعت نام نهادند که همان چيزي بود که رسول خدا صلى الله تعالى عليه و سلم و صحابه و تابعين بر آن بودند و سواد اعظم امت اسلامي را تشکيل مي دادند. با ظهور ائمه ي اربعه مردم نيز به سوي آنان متمايل شدند تا از فقه آنان بهره برده و از علم ايشان سيراب گردند. اين ائمه حسن و کمالي در استنباط داشتند که باعث رويکردن مردم به سوي آنان و آموختن دانش از ايشان مي گشت. ائمه ي اربعه مردم را بر منهج اهل سنت و جماعت و عقيده ي صحيح گردآورده و مردم را از بدعت ها برحذر مي داشتند و با تمام قدرت از اسلام دفاع مي نمودند. امام ابوحنيفه كتاب «الفقه الأكبر» را براي تبيين عقيده ي اسلامي و پاسخگويي و رد عقيده ي مبتدعه به رشته ي تحرير درآورد.
نقل شده که مسندي نيز داشته اما چنانچه معلوم است اين مسند چيزي است که ابويوسف از ابوحنيفه برگرفته و در کتابي به نام « الآثار» گردآورده است.

گفته هاي هم عصرانش درباره ي وي

امام شافعي اينگونه از وي تعريف مي نمود: «مردم در فقه تحت سرپرستي و عيال ابوحنيفه هستند».
فضيل بن عياض نيز چنين او را مي ستود: «ابوحنيفه مرد فقيهي بود که در فقه شهرت داشت، شخصي توانگر که به بخشيدن مال به آناني که نزد او مي رفتند معروف بود و بردبار بود در آموختن شبانه روزي علم، شب را نيکو مي داشت و آن را به نماز شب مي پرداخت (اين موضوع در مورد ايشان معروف است)، بسيار سکوت مي نمود، کم سخن بود مگر آنکه مسأله اي را در مورد حلال يا حرام پاسخ مي گفت».
عبدالله بن مبارك عالم بزرگ و تابعي جليل القدر مي گويد: «ابوحنيفه لُب و هسته ي علم بود که من از وي جوهره و اصل علم را مي آموختم». همچنين از وي نقل مي شود که گفته است: کسي را در علم فقه مانند ابوحنيفه نديده ام.
مالك بن انس درباره ي ايشان چنين مي گويد: «اگر مي آمد و با قياس به شما مي گفت که ستون هايتان از جنس چوب هستند مي توانست شما را قانع نمايد که آن ها از چوب هستند».
امام زفَر نيز مي گويد: «بيش از بيست سال با ابوحنيفه هم نشيني داشته ام، در اين مدت هيچ کس را مانند وي براي مردم خيرخواه تر و دلسوزتر از وي نديده ام. در راه خداوند متعال از وجود خود گذشته بود و بيشتر روزها را سرگرم علم و مسائل و تعليم آن ها و آنچه در مورد وقايع و مشکلات از وي مي پرسيدند و پاسخ دادن به آن ها بود، وقتي هم از مجلس خود برمي خاست به عيادت مريض، يا به تشييع جنازه، دستگيري از مستمندان، صله ي رحم با دوست و برادري يا تلاش دربرآوردن حاجت کسي مي رفت و شب که مي رسيد آن را اختصاص مي داد به عبادت و نماز و قرائت قرآن. همين شيوه ي وي بود تا آنکه از دنيا رفت. خدايش از وي راضي باد».
سبب انتشار مذهب ابوحنيفه و پيروي و روي کردن مردم به ايشان به خلاف مذاهب ديگر زمان خويش مانند اوزاعي، عطاء بن ابي رباح و ابراهيم نخعي که اساتيد ابوحنيفه بودند، به چند دليل زير بوده است:
امام ابوحنيفه يک روز به ديدار استاد خويش اعمش رفته بود (اعمش از بزرگان محدثين بود). مردي نزد اعمش آمد و درباره ي مسأله اي علمي از وي سؤال پرسيد. اعمش به ابوحنيفه گفت: تو پاسخش را بده. ابوحنيفه نيز پاسخ داد. اعمش به وي گفت: تو اين پاسخ را از کجا آوردي؟ گفت: از حديثي که برايم روايت نموده بودي و چنين و چنان بود. اعمش گفت: کافي است که تو آنچه از احاديث را که در عرض يکسال برايت گفته ام را در يک لحظه باز ميگويي. شما پزشکانيد و ما داروسازان.
نضر بن شميل اينگونه از وي ياد مي کند: مردمان در علم فقه خوابيده بودند تا آنکه ابوحنيفه آنان را بيدار کرد. و قيل: اگر علم امام ابوحنيفه را با علم اهل زمان وي مي سنجيدند؛ علم و دانش وي از همه ي آنان بيشتر مي بود. همه ي علماي هم عصر وي بر اين نکته متفق القول بودند که کس ديگري در آن زمان فراست، درک مستقيم و روشن بيني، دانش و توانايي استنتاج را يکجا و با هم ندارد. «والسلام»


#############################

   شیخ ابومنصور ماتریدی


ماتریدیه نام پیروان شیخ ابو منصور محمد بن محمد بن محمود ماتریدی سمرقندی است که در اصول عقائد از ایشان پیروی مینمایند. شیخ ابو منصور ماتریدی در روستای ماترید یا ماتریت که یکی از روستاهای سمرقند به شمار میرود متولد شده است. در مورد سال تولد ایشان در هیچ منبع معتبری اشاره¬ای بدان نشده اما تاریخ وفات وی را بالاتفاق سال 333 هجری قمری دانسته اند. همچنین از زندگى شخصى وی نیز اطلاع دقیقی در دست نیست زیرا بسیارى از اصحاب تراجم یا از اساس به شرح حال زندگی وى نپرداخته و یا تنها به ذکر نامى بسنده کرده اند. حتى بسیارى از تاریخ نویسان حنفى نیز که در فقه هم مکتب ایشان هستند، زندگى وى را آنگونه که باید، شرح نکرده اند. بنابراین از زندگى، پدران، سفرهاى علمى و دیگر مسائل زندگى او چیزى در دست نیست. تنها اینکه ایشان در سمرقند درگذشته و در یکى از قبرستانهاى بزرگ و معروف سمرقند به نام «جاکردیزه» به خاک سپرده شده است.

او جزو اکابر علمای عصر خویش بوده و در فن کلام و تفسیر قرآن کریم تبحر کامل داشته است. شیخ ابو منصور ماتریدی بواسطه داشتن شخصیتی ممتاز و امتیازاتی خاص، یکی از دو امام بزرگ اهل سنت در عقائد به شمار رفته و با القابى چون الشیخ، الفقیه، علم الهدى، امام الهدى، امام اهل السنه و امام المتکلمین متصف شده است. وی در کنار شیخ ابوالحسن اشعری پایه¬گذار مکتب کلامی مهمی است که تقریبا نیمی از اهل سنت و الجماعت جهان، از پیروان مکتب ایشان محسوب میشوند.


وی از نظر فقهی از پیروان مکتب حضرت امام اعظم ابوحنیفه بوده و همچنین اساتید مهم و تاثیر¬گذار وی، همه حنفی مذهب بوده اند. از جمله اساتید ایشان میتوان به محمد مقاتل رازی، نصر بن یحیی بلخی، احمد ابن اسحاق جوزجانی اشاره نمود. شیخ ابو منصور ماتریدی چند اثر بسیار مهم از خود به جای گذاشته است که عبارتند از: تاویلات اهل السنه، کتاب التوحید، کتاب المقالات. کتب دیگری هم مثل العقیده و شرح فقه الکبر و پندنامه را به وی نسبت میدهند که البته در صحت این انتساب، تردید وجود دارد. غیر از کتبی که گفته شد مورخان و شرح ¬حال نویسان، کُتبی را به وی نسبت داده¬اند که در دست موجود نمیباشد. زیرا یا انتساب آنها صحیح نبوده و یا به مرور زمان این کتابها از بین رفته و یا در کُنج کتابخانه ها مخفی مانده است. مثل: رساله فی ما لا یجوز علیه الوقف فی القرآن، کتاب ماخذ الشریعه، الجدل فی اصول الفقه، کتاب بیان وهم المعتزله، کتاب رد اوائل الادله للکعبی، رد اصول الخمسه للباهلی، رد تهذیب الجدل للکعبی، رد وعید الفساق للکعبی، الرد علی القرامطه، رد الامامه لبعض الروافض، رساله فی الایمان.


مکتب ماتریدیه از ابتدا تا کنون دارای فراز و نشیبهای بسیاری بوده است. در یک برهه صد ساله اول، شاگردان شیخ ابو منصور ماتریدی فقط کوشیدند که عقاید وی را تحت نظام خاصی آورند و کمتر به فکر تبلیغات بودند. در این هنگام این مذهب از سمرقند فراتر نرفت. در دوره بعدی که حدود 250 سال طول کشید بزرگان ماتریدی به نقاط مختلف سفر کرده و به تبلیغ این مکتب پرداختند که در این دوره کتابهایی همچون تبصره الادله ابو معین نسفی و عقاید النسفیه و مدارک به رشته تحریر در آمد. دوره ی بعدی که نقطه ی اوج مکتب ماتریدی نیز محسوب شده و حدود 600 سال ادامه پیدا کرد، دوران حکومت عثمانیها و حمایتهای همه جانبه ی آنان از این مکتب است. از آنجا که خلفای عثمانی در فقه پیرو مکتب حنفی بودند لذا تمام مناصب دولتی از جمله قضاوت و مدارس و ... همه را در اختیار گسترش و توسعه ی این مکتب کلامی قرار دادند. در این زمان بعلت امکانات بسیار زیادی که ماتریدیان داشتند این مذهب در سرتاسر جهان رشد و نمو قابل ملاحظه¬ای یافت. در دوره معاصر نیز این اندیشه در بسیاری از مناطق جهان حاکم بوده و خیلی از اهل سنت در اعتقادات خود مطیع این مذهب میباشند و در بسیاری از مدارس اهل سنت این اعتقادات تدریس میشود. همچنین در دو دانشکده شریعت و اصول دین دانشگاه الاظهر مصر نیز، اندیشه مکتب ماتریدی تدریس میشود.


از شاگردان وی میتوان به «حکیم ابوالقاسم اسحاق ابن محمد بن اسماعیل سمرقندی» که مدت مدیدی امر قضاوت را در سمرقند به عهده داشت، اشاره کرد. وی بسال 342 در سمرقند درگذشت و در کنار قبر استاد خویش شیخ به خاک سپرده شد. همچنین شیخ «ابو احمد نصر ابن ابی نصر احمد بن عباس عیاضی» از جمله ی شاگردان شیخ ابو منصور ماتریدی بوده است. از بزرگان مکتب ماتریدی میتوان به افراد و شخصیتهای نامی ذیل اشاره کرد: ابواللیث سمرقندی، ابو معین نسفی، ابو الیسر البزدوی، نجم الدین عمر نسفی، نور الدین صابونی، ابو البرکات نسفی، کمال الدین بیضاوی، ملا علی القاری الهراتی، شاه ولی الله الدهلوی. والسلام

#######################

امام محمد شافعی رحمة الله علیه


«بسم الله الرحمن الرحمن الرحیم»
شافعی که وی را ناصر حدیث و مجدد القرن الثالث می نامند نامش محمد است وی فرزند ادریس ابن عباس بن عثمان بن شافع و... و کنیه اش ابوعبدالله سومین ائمه اربعه اهل سنت و جماعت می باشد. وی در سال یکصد و پنجاه هجری بعد از وفات ابوحنیفه در شهر غزه واقع در فلسطین اشغالی دیده بجهان گشوده است و ولادتش با روز وفات ابوحنیفه مصادف بوده است. مادر وی دختر عبدالله از قبیله ازد بوده بعضی منابع نیز می گویند که مادر ایشان علوی بوده است. محمّد در کودکی پدرش را از دست داده و مادرش در حالی که آواره ای فلسطینی بیش نبود او را در سن ده سالگی به مکه برد و به تعلیم وی همت گماشت.
وی در پنج سالگی قرآن را آموخت و در هفت سالگی از بر (حفظ) کرد از همان اوائل کودکی آثار نبوغ در پیشانی او آشکار بود سپس در خدمت مسلم فرزند خالد اشقر مفتی مکه به تحصیل پرداخت و در سن 13 سالگی موطا تالیف امام مالک را حفظ کرد سپس آوازه ی دانش و فضیلت امام مالک را که در مدینه طیبه شنید و برای کسب علوم استفاضه به حضور او رفت تا از دست ایشان اجازه ی فتوا گرفت.

آنگاه به مکه مکرمه بازگشت سپس راهی مصر شد و از جانب دانشمندان مصر مورد استقبال قرار گرفت وی مدتی در مصر به تحقیق در آراء و نظرات امام اعظم ابوحنیفه و همچنین نظرات و اجتهادات امام مالک و تلفیق بین آنها پرداخت و غالباً با محمّد بن حسن شیبانی در ارتباط بود آنگاه به بغداد رفت در 168 هجری وی در طول اقامت خود در بغداد با دانشمندان آنجا مجلس بحث و مناظره داشت بالاخص با دو نفر از شاگردان ابوحنیفه با نام ابویوسف متولد 113 متوفی 821 و ابوعبدالله محمّد بن حسن شیبانی متولد 132 متوفی 187 که بیشتر در مورد آراء امام اعظم و نظرات امام مالک و بررسی اختلاف دو مذهب بود در این رابطه امام شافعی به تایید امام مالک و ایشان به تایید امام ابوحنیفه استدلال می کردند و در هر مجلسی ذکاء هوشمندی و درایت کم نظیر امام شافعی بیش از پیش متجلی می گشت امام شافعی با در هم آمیختن رأی قیاس که مذهب ابوحنیفه بود با آراء امام مالک که متکی به حدیث نبوی بود مذهب خود را تدوین و به مسلمانان عرضه کرد و مورد استقبال شایان قرار گرفت پس چندی امام به مصر بازگشت و به نشر و فقاهت اسلامی می پرداخت امام در مصر به تجدید نظر در بعضی از مسایل مذهب خود پرداخت که در کتب فقهیّه به مذهب یا قول جدید امام شافعی و نظرات پیشین او به مذهب یا قول قدیم امام شافعی مشهور است و فقهاء شافعی بیشتر روی مذهب جدید فتوا می دهند.

«بنیانگذار اصول علم فقه»
امام شافعی بنیانگذار علم اصول فقه تألیفات فراوانی داشته است مهمترین آنها ام الکتاب و الرساله می باشد.

«شافعی و ایمان»
گروهی از علمای دین می گویند که ایمان کیفیتی ثابت در وجود آدمی است که کم و زیاد نمی شود و نقصان نمی پذیرد به این عنوان که ایمان اقرار است و اقرار زیادی و کمی ندارد ولی ممکن است آدمی در تصدیق و باور قوی تر یا ضعیف تر باشد چنانکه کیفیت باور رسول اکرم (ص) از هم امت بالاتر است. اما امام شافعی و اصحاب وی می گویند که ایمان زیاد کم می شود و در شرایط مختلف و جریانهای زندگی کثرت و نقصان می پزیرد.

«درس خواندن شافعی جوان در خدمت امام مالک»
امام مالک با وساطت فرماندار مکه پذیرفت که به شافعی جوان درس بدهد. محمّد ضمن تقدیم معرفی و توصیه نامه استادش مسلم بن خالد زنجی به امام مالک گفت خدا خیر و نیکی را به تو عطا فرماید من فرد قریشی و مطلّبی هستم و وضع و حال من چنین است و برای تعلّم حدیث از مکه مشتاقانه به محضر تو شتافته ام. امام مالک تحت تأثیر بیانات شیوا و رقّت بار شافعی یا توصیه نامه مفتی اعظم شهر مکه مسلم بن خالد زنجی یا سیمای فراست آمیز شافعی رنگ و لحن کلماتش به کلّی تغییر کرد و در حالیکه به پیشانی شافعی چشم دوخته بود خطاب به او گفت ای محمّد کاملاً مواظب خود باش و از تمام گناهان پرهیز نما و تقوای خدا را پیشه خود کن و از او خواست تا فردا به مسجد پیامبر بیاید. شافعی مدت هشت ماه در محضر امام مالک سرگرم فرا گرفتن تفسیر آیه ها و احادیث و استنباط احکام اسلامی می شود. در همین مدّت توانست از مقام یک مفتی که در مکه و در محضر مسلم بن خالد زنجی به آن نایل آمده بود به مقام مجتهد در فتوا، در چهارچوب مذهب امام مالک همطراز عبدالرحمن بن قاسم و عبدالرحمن وهب اصحاب امام مالک و هم پایه ابویوسف و محمّد بن حسن در کوفه و بغداد واصل گردید.

«فقه شافعی»
شافعی بعد از اینکه در فقه مدینه و عراق به تحقیق پرداخت و آنها را با هم مقایسه نموده و با طرفداران آنها به بحث نشست مذهبش را در مکه به معرفی افکار عمومی گذاشت و مورد استقبال قرار گرفت و با رفتن به بغداد و مصر در آنجاها هم مذهب وی انتشار یافت و به سبب تغییر محیط و مجتمع مطالبی به فقه خویش اضافه نمود و این تغییر و تبدیل باعث شد که از بعضی نظریات خود عدول کند شافعی در فقه و مذهبش نخست از قرآن برای حکم و تشریع مدد می گرفت و می گفت سنّت پیغمبّر هم به منزله ی قرآن می باشد چون مبین و مفسر آن است و هر گاه حدیثی از نظرش صحیح بود در برابر آن سر تسلیم فرود می آورد و می گفت هرگاه حدیثی صحیح باشد مذهب من آن است وی برای راوی حدیث تمام شرایط را از قبیل راستی درستی دیانت حافظه و غیره را در نظر می گرفت. بعد از قرآن و حدیث به اجماع مسلمین در مسائل فقهی توجّه داشت و برای اجماع هم شرایط و قیودی قائل بود. وی از بدعت نوآوری اکراه داشت به همین جهت علم کلام را دوست نداشت و متکلمان را مستحق ضرب و ملامت می دانست. از صفات بارز امام شافعی اینکه برای علم اصول قواعدی وضع کرد چنانکه رازی می گوید بدان که نسبت شافعی به علم اصول چون نسبت ارسطو به علم منطق و نسبت خلیل بن احمد به علم عروض می باشد.

«شافعی و زبان عرب»
شافعی هر چند عرب زبان بوده و در میان قبایل عرب می زیسته و از فصاحت و بلاغت زیاد برخوردار بوده مدت بیست سال در زبان عربی کار کرده است تا حدی که پیشوا و کارشناس زبان عربی بحساب می آمد. تدریس علوم عربی شافعی هر روز از بالا آمدن آفتاب تا ظهر ادامه داشت. شاگردان کلاسش کودکان یا اشخاص عامی نبودند بلکه همه آنها از بزرگان اهل شعر و لغت به شمار می رفتند امام شافعی فرا گرفتن عربی را بر هر زبان دیگری مقدم می دارد به خاطر اینکه زبان عربی زبان قرآن و زبان پیامبر اکرم (ص) می باشد چنانکه می گوید هر مسلمان موظف است به اندازه توانائی خویش زبان عربی را یاد بگیرد به نظر وی برای کسی که به تکلم زبان عربی قادر باشد صیغه عقد جز به عربی جائز نیست.

«صفات شافعی»
شافعی هیأتی زیبا و قامتی بلند و گردنی برافراشته داشته رنگ پوستش گندمگون بوده و از صدای گیرائی برخوردار بود به طوری که هنگام تلاوت قرآن شنوندگان را به گریه می انداخته از لحاظ لباس صرفه جوئی به خرج می داد انگشتری با این عنوان کفی بالله ثقة لمحمد بن ادریس در انگشت دست چپش می نموده است وی در طب صاحب نظر بوده و در تیراندازی هم مهارت داشته حاضر جواب بوده و از عقل و درک فوق العاده بهره مند بوده چنانکه بشر المریسی می گوید شافعی مردی است که از نصف عقل دنیا برخوردار می باشد در بحث بیشتر به کلیات تمایل داشت تا به امور جزئی دیگر اینکه از نیروی بیان و فصاحت و ایمان محکم و قوت قلب برخوردار بوده به طوری که ابن راهویه او را خطیب العلما نامیده است. شافعی هیچ گاه در رای و نظر خویش تعصب به خرج نمی داد اگر رای صحیح تری از رای اولی که داده بود به نظرش می رسید به آن عمل می نمود و از اولی صرفنظر می کرد. اینست که فقه شافعی به دو بخش قدیم و جدید تقسیم شده است وی در صدور حکم همواره رضای خدا را بر رضایت خویشان و دوستان ترجیح می داد.

«استادان شافعی»
شافعی نخست نزد مسلم بن خالد الزنجی و دیگر استادان مکه به تحصیل پرداخت در سیزده سالگی به مدینه رفت و نزد امام مالک به شاگردی مشغول شد و تا مالک در قید حیات بود ارتباط خویش را با وی قطع نکرد دیگر استادان شافعی در مکه عبارت بودند از سفیان عبینه، سعید بن سالم القراح، داود بن عبدالرحمن العطار و عبدالحمید بن عبدالعزیز و در مدینه هم استادانش به این شرح بودند: مالک بن انس، ابراهیم بن سعد الانصاری، عبدالعزیز بن محمّد الدراوردی، ابراهیم بن یحیی الاسلامی، محمّد بن سعیرابی فدیک، و عبدالله بن نافع الصائغ و در یمن عبارت بودند از: مطرف بن مازن، هشام بن یوسف قاضی صنعاء، عمر بن ابی مسلمه، یحیی بن حسان و در عراق عبارت بودند از محمّد بن حسن، وکیع بن جراح کوفی، ابو حماد بن اسامه کوفی، اسماعیل بن عطیه بصری و عبدالوهاب. می بینیم که استادان شافعی در تخصص متفاوت بودند بعضی از آنها به حدیث و برخی به رای توجه داشتند در میان آنها معتزلی و شیعه هم بودند این تعداد استادان در گسترش فقه و دانش وی تاثیر بسیاری بر جای گذاشتند.

«شاگردان شافعی»
امام همچنانکه استادان زیادی داشت شاگردان زیادی را هم دارا بود. شاگردانش در مکه عبارت بودند از: ابوبکر الحمیدی، ابراهیم بن محمّد بن عباس، ابوبکر محمّد بن ادریس و موسی بن ابی الجارود و شاگردانش در بغداد عبارت بودند از: حسن صباح زعفرانی، حسین بن علی کرابیسی، ابو ثور کلبی و احمد بن محمّد اشعری بصری و نیز شاگرادنش در مصر عبارت بودند از: حرمله بن یحیی البویطی، اسماعیل بن یحیی المزنی محمّد بن عبدالحکم و ربیع بن سلیمان. وقتی که از بن حنبل یکی از برجسته ترین شاگردان شافعی در مورد شافعی سوال کردند، در پاسخ گفت: خداوند با وجود شافعی بر ما منت نهاد کلام قوم را آموخته و کتابهایشان را نوشتیم و پس از اینکه با شافعی مواجه شدم و کلامش را شنیدم فهمیدم که از دیگران علمش بیشتر است شبها و روزها را با وی به سر بردیم اما جز خوبی از او چیزی ندیدم. زعفرانی می گوید هربار که به دیدن شافعی می رفتم احمد بن حنبل را در حضورش مشاهده می نمودم.

«وفات شافعی»
شافعی در مدت حیاتش به بیماری زیادی دچار شد که از میان آنها بیماری بواسیر و خونریزی را می توان نام برد. امام یاقوت در معجم الادباء می گوید که یکی از اصحاب مالک بن انس به نام فتیان با شافعی به گفتگو و مجادله نشست ولی در مذاکره فتیان مغلوب شافعی شد و شافعی را دشنام داد والی مصر، السری بن الحکم البلخی چون از این ماجرا آگاه شد دستور داد تا فتیات را زده و نیز مورد اهانت قرار دهند. عده ای از افراد نادان هم به طرفداری از فتیان وارد جلسه ی درس شافعی شدند و پس از اینکه مردم آنجا را ترک کردند به شافعی هجوم برده و او را به شدت زدند. شافعی به منزل منتقل شد و از شدت جراحات همچنان بستری بود تا به درود حیات گفت وفاتش در شب پنجشنبه بعد از مغرب آخرین شب رجب سال204 اتفاق افتاده در حالی که 54 سال داشت.

«سخنانی از امام شافعی»
کسی که شهوت دنیا بر وی عادت باشد برده ی دنیاداران خواهد بود. آنکه با تو نیکی کند اعتماد ترا جلب خواهد کرد و آنکه بدی نماید پیوندش را با شما قطع می نماید، کسی که دوستش را پنهانی نصیحت کند به احترامش می افزاید و اگر در حضور دیگران وی را اندرز گوید موجبات رسوائیش را فراهم می نماید، پادر میانی زکات جوانمردیهاست، گشاده روئی با عامه مردم دوستان بد را هم به خود می کشاند و ترشروئی دشمنی را بر می انگیزد پس باید راه میانه ای بین گشاده روئی و ترشروئی را برگزید، همنشینی با کسی که از عار و ننگ باکی نداشته باشد موجب رسوائی در روز قیامت خواهد بود، خداوند تبارک و تعالی ترا آزاد آفرید بکوش همچنانکه آفریده شده ای. تمّت و لله الحمد و المنّه.

 ###################

لقمان حکیم

بسم الله الرحمن الرحیم
وَ لَقَد آتَینَا لُقمَان الحکمَةَ الآیة/لقمان 12
الحمد لله رب العالمین، و الصلاة و السلام علی اشرف المرسلین، و علی آله و اصحابه اجمعین. اما بعد:
سرگذشت لقمان حکیم سرشار از حکمت و عبرت است. شناخت سرگذشت لقمان از جهت اینکه خداوند متعال نام او را در قرآن مجید آورده و به او حکمت عطا فرموده امری اجتناب نا پذیر است. بنابر این شخصیت لقمان حکیم دارای ابعاد وسیع وپر ماجرایی باید باشد. از این رو، جهت آگاهی از گوشه و کنار زندگی و شخصیت وپند های گهر بار آن حکیم تواناتتبع نموده و به اندازه ای که در خور حال و توانم بود شمه ای از سرگذشت آن حکیم بزرگ را به خوانندگان عزیز تقدیم می نمایم. امیدوارم مورد قبول حق واقع گردد.

نام و نسب لقمان
در منابع گذشته نام و نسب لقمان بطور متفاوتی ذکر شده است اکنون چند نوع از نسب لقمان را بنا بر رأی مؤلفین ذکر می کنم: لقمان حکیم بن عنقاء بن سدون. لقمان بن ثاران.{البدایه و النهایه ج1و2} لقمان بن باعورا.{دائره المعارف قرن عشرین ج 8 ص370 - 371} لقمان بن باغور بن باهور بن تارخ و هو آذر ابو ابراهیم الخلیل علیه السلام.{تفسیر روح البیان ج 7 ص 73} لقمان خواهر زاده ی حضرت ایوب. لقمان پسر خاله ی حضرت ایوب است. لقمان از اولاد آذر است.{دائره المعارف قرن عشرین ج 8 ص 370- 371}

شخصیت لقمان
شخصیت لقمان حکیم بنا بر شهادت قرآن کریم که در یک کلمه آن را معرفی نموده (و لَقَد آتَینا لُقمانَ الحِکمَه) شخصیتی بس بزرگ است، یعنی حکیم و دارای حکمت بودن برای یک انسان فرزانه، شخصیت بزرگ و وسیعی است. بقول عکرمه و الشعبی او پیامبر است . و بعضی نیز او را غلام سیاه چرده و برده می پندارند. {دائره المعارف قرن عشرین ج 8 ص 370 - 371} و بعضی گفته اند که لقمان به خدمت چهارهزار نبی رسیده است. {تفسیر روح البیان ج 7 ص 73} و اقوالی نیز بر شاگردی لقمان بر حضرت داود را دارد. { دائره المعارف قرن عشرین ج 8 ص 370 - 371} جمهور علماء عقیده دارند که او حکیم بوده و به حکمت طب و حکمت حقیقت تسلط داشت{تفسیر روح البیان ج 7 ص 73} و علمای تفسیر متفق اند که از اولیاء بوده نه از انبیاء. {کشف الاسرار و عده الابرار ج 7 ص 489} پیامبر (ص) درباره ی او فرموده است که لقمان نبی نیست بلکه لقمان انسانی است دارای تفکر حسن الیقین و او خدا را دوست داشت و خدا نیز او را دوست میداشت و به او حکمت داد. {تفسیر روح البیان ج 7 ص 73}
صاحب حکمت بودن یعنی صاحب فضیلت و قدرت تفکر و بیان بودن. خداوند کریم لقمان را به این صفت برتری داد؛ چون او خدا را به این حد دوست می داشت که خداوند نیز در قبال آن دوستی آن را ثابت کرد و اوست که تحمل آن بزرگی را داشت و به آن، همه درس حکمت و عبرت آموخت و گفتار و اعمال حکیمانه ی ایشان تاکنون سرمشق دیگران قرار گرفت و خیلی ها را به تفکر و حیرت واداشت گرچه به گفته ی مورخان او نجار بوده یا خیاط یا چوپان و غیره هر چه که باشد دارای علم و بصیرت و توانمندی در گفتار حکمت آمیز و کردار عبرت آمیز نسبت به سایرین می باشد.

فراز هایی از گفتار و کردار حکیمانه ی لقمان
به همه ی اقوال، لقمان زیادت از هزار سال عمر یافت لقمان حکیم مردی بود سیاه چهره و از اهالی حبشه در زمان طفولیت به دام رقیت مبتلا شده و به قید اسارت گرفتار گردیده مولای او شخصی بود از طایفه ی بنی اسرائیل و معروف به سوء اخلاق و حرکات ناهنجار غالب اوقات با او سختی کردی و به کارهای صعب امر فرمودی لقمان تحمل بار گران کردی و با اخلاق زشت و حرکات ناشایست او تن در دادی تا روزی مولای لقمان با یکی از قماربازان قمار باخت بدان شرط که با بازنده آب نهری را که در برابر خانه ی او جاری بود بیاشامد و یا فدیه بدهد. بر حسب اتفاق حریف بر مولای لقمان غالب آمد. و انجام دادن شرط را خواستار گردید و گفت اگر آب را بیاشامیدی و راضی به فدیه شدی یا باید چشم جهان بینت را از بَر بَرکنم و یا تمام اموالت را متصرف شوم. مرد اسرائیلی در ماند و مهلت طلبید شام که لقمان با پشته ی هیزم از کوه بازگشت مولای خود را مهموم و اندوهناک بدید سبب پرسید مرد اسرائیلی واقعه بیان داشت لقمان گفت: جواب او سهل است و رفع شرطش آسان گفت: چگونه آسان است؟ گفت: در جواب او بگو، من آب وسط این نهر را می آشامم پس از این که تو طرفین آن را آشامیده باشی. اگر گفت: طرفین آن را تو بیاشام بگو جلوی او را سد نما تا من طرفین آن را بیاشامم چون مسدود کردن آن بر او سخت است قهراً دست از تو خواهد کشید و از شر وی آسوده خواهی گردید. اسرائیلی خوشنود شده پس از جواب دادن حریف در ازاء این مطلب لقمان را آزاد کرد و از مال دنیا بی نیاز فرمود و خود نیز توبه و ترک قمار کرد.{لغت نامه ی دهخدا ج 4}
به قولی تا پیامبری حضرت داود (ع) معشیت کرده است زمانی که حضرت داود (ع) به پیامبری برگزیده شد او فتوی را کنار گذاشت. و از او پرسیدند چرا فتوی دادن را کنار گذاشته است! پس او جواب داد (اَلاَ اَکتَفی اذا کَفیتَ). روایت شده که روزی حضرت لقمان بر حضرت داود علیه السلام وارد شده. حضرت داود (ع) در حال بافتن زره های جنگی برای پوشیدن بود. و به تحقیق خداوند نیز بر او آهن و فلزات را نرم و آسان کرده است. حضرت لقمان اراده کرد که از او درباره ی چیزی که می کند سؤال کند، اما سکوت را اختیار کرد و حرفی نزد زمانی که حضرت داود (ع) کار خویش را تمام کرد گفت: آری این لباس جنگ است برای شما، لقمان گفت (الصّمتُ حِکمَهٌ و قلیلٌ فاعِلُه) سکوت را اختیار کردن حکمت است اما کسانی که سکوت را اختیار می کنند بسیار کم هستند و در جواب او حضرت داود (ع) فرمودند که به حق شما را حکیم نامیدند. {دائره المعارف قرن عشرین 8/370-371}
در بعضی کتاب ها ذکر شده است که حضرت لقمان به چهار هزار نبی خدمت کرده است و از حرف های آن پیامبران گرامی هشت کلام را اختیار کرده است:
1ـ (اِن کُنتَ فی الصّلاه فاحفَظ قلبک) اگر در نماز باشی قلب خود را حفظ کن یعنی با حضور و خشوع نماز بخوان.
2ـ (و اِن کُنتَ فی الطَّعام فَاحفَظ حلقک) و اگر در هنگام خوردن طعام باشی حلق خود را نگاهدار.
3ـ (و اِن کُنتَ فی بَیتِ الغَیرِ فَاحفَظ عَینَیکَ) و اگر در خانه ی کسی باشی چشمان خود را حفظ کن.
4ـ (و اِن کُنتَ بَینَ النَّاس فَاحفَظ لِسانک) و اگر در میان مردم باشی مواظب زبان خود باش و آن را حفظ کن یعنی مواظب باش حرف بی موردی نزنی.
5 و 6ـ (وَ اذکُر اِثنَینِ امَّا الَّذانِ تَذکُرهُما فَاللهُ وَ المَوت) دو چیز را فراموش مکن و همیشه در یادت باشد آن دو چیزی که همیشه در یادت باشد الله تبارک و تعالی و مرگ است.
7 و 8ـ (وَ اَنسِ اِثنَینِ امَّا الَّذانِ تَنساهُما اِحسانک فی حَقِّ الغَیرِ و اِساءة الغیر فی حقِّک) و دو چیز را فراموش کن و به یاد خود میانداز آن دو چیزی که باید از یادت برود احسان و خوبی است که تو در حق غیر کرده ای و بدی و ظلمی که دیگران در حق تو انجام داده اند.
روایت می شود که به آن حکیم فرزانه گفته شد: یا لقمان چرا صورت شما قبیح است؟ لقمان در جواب فرمود: آیا شما بنقش ایراد وارد می کنی و یا به نقاش نقش ایراد وارد می کنی؟ یعنی عیب جویی می کنی.{تفسیر روح البیان ج 7 ص 73} روزی مردی به وی بگذشت و بنی اسرائیل او را جمع شده بودند و ایشان پند می داد آن مرد گفت: تو نه آن چوپانی نیستی که با من در فلان جا گوسفند می چراندی؟ لقمان گفت: آری من آن چوپانم که تو دیدی. آن مرد گفت: به چه خصلت به این جایگاه رسیدی؟ گفت: به سه چیز: 1ـ بصدق الحدیث. 2ـ باداء الامانة. 3ـ ترک ما لایعنی. به سخن راست گفتن، و امانت دار بودن، و از آن چه در دین بکار نیاید ترک آن نمودن. {کشف الاسرار و عده الابرار ج 7 ص 489 - 490}
از لقمان حکیم روایت شده است که لقمان حکیم به فرزند خویش گفت: ای فرزندم اگر کسی با دوست ناباب هم صحبت شود سلامت نخواهد ماند و اگر کسی به مکان بد برود به کارهای زشت متهم خواهد شد و اگر کسی زبان خود را حفظ نکند پشیمان خواهد شد. {سراج الطالبین شرح منهاج العابدین 2/23} ذکر شده است که روزی لقمان حکیم در حالی که سوار الاغ شدن بود و پسرش در کنار او راه می رفت داخل کوچه شد مردم وقتی که او را دیدند گفتند: شیخی که به پسر کوچک خود مهربانی نمی کند بعد از آن پسرش را نیز سوار الاغ کرد و با هم راه افتادند و بعد از آن مردم گفتند: سومی نیز نبود تا سوار الاغ شود. بعد از آن لقمان حکیم از الاغ پیاده شد و بر روی الاغ نیز پسرش تنها باقی ماند و به راه افتادند بعد از آن مردم گفتند: پیرمرد پیاده راه می رود آن وقت پسرش سوار الاغ است بعد از آن پسرش نیز از الاغ پیاده شد و با هم پیاده حرکت کردند و الاغ نیز بدون سواره ای با آنها حرکت کرد و بعداً مردم گفتند: این دو پیاده حرکت می کنند در حالی که الاغ آنان فارغ از سواره است. از این کار غرض و هدف لقمان حکیم این بود که به فرزند خویش نشان بدهد که شأن مردم چگونه است، یعنی نمی توان نظر تک تک مردم را مراعات کرد و راضی کردن مردم غایتی است که نمی توان به آن رسید و احمق ترین مردم چیزی را طلب می کند که به آن هر گز نمی تواند برسد. {سراج الطالبین شرح منهاج العابدین 2/10-11}

معاخذ از سایت حوزه علمیه عرفان آباد

به دلیل کافی نبودن فضای وبلاگ برای

زندگانی بقیه ی بزرگان؛در قسمت کتابها

برای شما گذاشته ایم تا آنها را دانلود

کرده و مطالعه فرمایید


با تشکر


برچسب‌ها: زندگی نامه ها

تاريخ : 91/04/28 | 18:15 | نویسنده : رضا قره باش از چای قوشان بزرگ |